تبليغاتX
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

از فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس

بخدا لطف می کنی اگه قاتلم بشی!

باز دارم اشک می ریزم

اومدم بهت بگم

جون من٬ جون هرکس که عزیزه واسه تو

اگه خواستی منو ول کنی بری

زود بیا منو بکش

بیا جونمو بگیر

بخدا لطف می کنی٬ اگه قاتلم بشی!

قاتل جسمم بشی

در عوض من قول میدم

وقتی رفتم اون دنیا

توی آغوش خدا

شب و روز نگات کنم از اون بالا

مثل اون فرشته های مهربون

شب و روز باهات باشم عزیز جون

و برات دعا کنم ٬دعا کنم

که دیگه زخمی نشه اون قلب پاک

که دیگه شادی باشه مهمون تو

تا اینکه بالاخره روزی بیاد 

که دیگه تو هم بیای تو بغلم٬اون دنیا  

پ.ن:کسی که روحش با روح تو در آمیخته و رفتنت روحش رو می کشه٬ دیگه این جسم رو می خواد برای چی؟ مگه غیر از اینه که هروقت ولم کردی آرزوم مرگ بوده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 11:59 AM  توسط چشم به راه  | 

یک عمر در خدمت تو بودن را می طلبم

نازنینم!

 

مبادا خیال کنی بی تو هم می توان زنده بود یا زندگی کرد

 

بخدا توان بی تو بودن را ندارم!

 

یک عمر در خدمت تو بودن را ترجیح می دهم به عمری سرور دیگری بودن!

 

من فقط تو را می خواهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:12 AM  توسط چشم به راه  | 

ببین هر کدام چگونه از عمق روح و جانم نشات گرفته اند!

چه پردرد شده ام باز هم

دیگر روزها را نمی شناسم

روزهایی که می آیند را می گویم

هنوز با تازگی هایشان آشنا نشده ام

یا شاید تازگی ندارد که بشناسم!

اما این روزها را خوب  می شناسم

چند سالی ست این روز ها مرتب تکرار می شوند

روزهای بی پایانی که دیگر از سیاهی گندش بالا آمده

آنقدر تکراری و زشت که دیگر حالم را به هم زده اند

آنقدر کسل کننده که دیگر بی رمقم کرده اند

بی رمق !

می خندم ، می خوابم، غذا هم می خورم

مثل هر انسان دیگری!

اما مرده ام! می فهمی؟

مرده ام!

همیشه ی همیشه به تو گفته ام زندگی ام در دستان توست

گفته ام شادی ام در دستان توست .

و همیشه به تو فهمانده ام چقدر برایم ارزش داری؛

باور نداری؟ به نوشته های قبلی ام سری بزن و تک تک کلمه ها را دوباره بخوان.

ببین هر کدام چگونه از عمق روح و جانم نشات گرفته اند!

آنقدر عمیقند که وقتی مرورشان می کنم بی اختیار گریه ام می گیرد

می دانم خسته کننده هستند و حوصله شان را نداری اما بد نیست هر از گاهی از دل بیمار من هم خبری داشته باشی

و همین طور خبر داشته باشی از اشک هایی که برای تو می ریزند

که امروز دوبار صورتم با آنها شسته شد

و بد نیست بدانی هر زمان که برایت می نویسم چه بغض آلود می نویسم

مثل همین حالا که بغض آلودم و انگار بغضم خبر از آمدن اشک ها برای سومین مرتبه از صبح امروز  را می دهند 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:24 PM  توسط چشم به راه  | 

تو می توانی پایان این جان کندن ها باشی

احساس شیرینیست!

اینکه بدانی کسی تو را دوست دارد.

اینکه بدانی کسی تو را از جانش بیشتر دوست می دارد

 

گاه به تو حسادت می کنم

از اینکه می توانی این احساس شیرین را داشته باشی

از اینکه می دانی تو را تا حد مرگ دوست دارم

و بیچاره دل من که نمی داند چه خاکی بر سر خود بریزد

بیچاره دل من که گاه از ترس اینکه تو خریدارش نباشی...! آه... نمی دانم چه بگویم.

بگویم از ترس می میرد که می دانم کم گفته ام.

چون بی شک مرگ را آرامش همراه است

و اما مرگ دل من...!

 

شاید بهتر باشد بگویم دلم همیشه در حال جان کندن است.

آری! اینگونه بهتر است.

نامش را می گذارم"جان کندن بی انتها"

اینگونه مرگ را هم بدنام نمی کنم

 

پ.ن:تو می توانی پایان این جان کندن ها باشی

 

پ.ن:چقد عجیب تر از همیشه دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 1:12 AM  توسط چشم به راه  | 

مرهم قلبم تویی عشقم تویی

گرچه از عشق تو مستم تا ابد

لیک این مستی سراسر غم بود

 

قصد آن دارم که جامی سر کشم

تا نباشم زیر دردش بیش از این

 

تا که شاید مستی آن جام تلخ

مرهمی باشد برای این درد

 

مرهم قلبم تویی عشقم تویی

لیک بدجور نا امیدم کرده ای

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:5 PM  توسط چشم به راه  | 

دل انگیزترین رایحه

هیچ گاه از تو بویی نشنیدم اما٬

دل انگیزترین رایحه از تو به مشامم رسید!

هوس بوییدنت را دارم

با دل و جان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:8 PM  توسط چشم به راه  | 

هنوز برایم همانی

تو هنوز برایم به همان بزرگی هستی

هنوز برایم همان عظمتی که بودی هستی

همان عظمتی که عاشقانه می خواهمش و اما سخت از آن ترسانم

ترسان از آن که مبادا حرفی زده یا سخنی بگویم که دلت را به درد آورم

که مبادا کاری کنم که تو را از خود به خشم آورم

هنوز برایم همان عظمتی هستی که چون با او به سخن می نشینم وجودم به لرزه در می آید.

و دستانم خیس از عرق می شوند

و عطش به سراغم می آید.

در حین مکاتباتی که باهم داشتیم تو کی وجود لرزان مرا دیدی یا لمس کردی

بپرس تا برایت بگویند بی تو هر ثانیه بر من چه گذشت!

 

پ.ن. :هنوزم وقتی باهات چت می کنم یا تلفنی باهات حرف می زنم تمام بدنم می لرزه. اونقدر می لرزه که حتی دندونام بهم برخورد می کنه.

پ.ن.  : گل ها خیانت نمی کنند

پ.ن. :دوستت دارم.مرا درک کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 6:1 PM  توسط چشم به راه  |